دلم مي خواد...

دلم يه مسافرت شمالي مي خواد. تو جاده، صبح زود، كمي سرد با پتوي قرمز خرسي رو پاهام! آسمون آبي و برگ درختايي كه تو هوا وول وول مي خورن. صداي سكوتي كه بس بلنده گوشها رو پر مي كنه. جاده پيچ در پيچ بدون ماشين مي خوام. چاي داغ تو هواي خنك صبحگاهي! كمي مه، كمي شبنم روي برگها! گاهي هم صداي زنگوله اي وسط سكوت! دلم رودخونه مي خواد تو ظهر گرم پاييزي! پاهام رو بكنم توش و به موج هاي نقره اي كه از روي پاهام قل مي خورن و رد مي شن نگاه كنم. سنگهاي گرد كف رودخونه كه با كف پام حسشون كنم.

/ 0 نظر / 11 بازدید